از دل برود هر آنكه از ديده برفت
و به ناباوري و غصه من خنديدند
آه اي رفته سفر كه دگر باز نخواهي گشت
كاش مي آمدي و مي ديدي
كه در اين عرصه دنياي بزرگ
چه غم آلوده جداييهايست
و بداني كه ........
از دل نرود هر آنكه از ديده برفت
نوشته شده توسط سحر در سه شنبه 1386/08/29 ساعت 18:34 موضوع | لینک ثابت
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته تر گویم خدایا بی اثر باشد
نوشته شده توسط سحر در شنبه 1386/08/19 ساعت 19:30 موضوع | لینک ثابت
بی تو من چه کنم !
رفتنت موچ غریبی است که در دل می شکند بوی تو گرمی یک احساس است
مهر تو خنده تو ماتم از دست رفتن تو ای خدا می شنوی
عاقبت نامه های دل سر به کجا خواهد برد
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده ام قفس رو میل رها شدن نیست
باز امشب به یاد تو به یک ستاره خیره می شوم
شاید ستاره تو باشی و ما رادر احساسی که نسبت به تو دارم تسلا دهد.
حقیقت زنگی عشق به تو در کابوس ها و رویاهاست .
هر ستاره شبی است که از تو دارم آسمان چه پر ستاره است
با آب پیمان بستم که جز با تو و در پناه تو با یاد تو از آب نگذرم
با آب پیمان بستم که جز تو هرگز به دیگری دل نبندم .
احساس رفتن و از دست دادنت همچون پرواز عقابهای آهنین در آسمان لاینتناهی
عمرم
همیشه با بغض و گریه همراه بوده است .
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه 1386/08/07 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما مجبور باشی لبخند بزنی ...
خيلي سخته که از عزيزترين کست بخوای که فراموشت کنه
خيلی سخته بخوای در آغوشش آرام گيری اما مجبور باشی جواب
سلامشم ندی
خيلي سخته که راهی را که قدم به قدم با او پيمودی با چشمان بسته و تر
به تنهايي گذر کنی
خيلی سخته که خاطرات با او بودن هايت را با اشک چشم کمرنگ کنی ...
خيلی سخته که او چيزهايی را باور دارد که واقعيت ندارد وتو نتواني برايش
ثابت کنی
خيلی سخته که او تورا به بازی ديگری دعوت کند و تو خسته تر از آن باشی
که ادامه دهی ....
خيلی سخته وجودت پراز تمنای ديدار باشد ولی نتوانی حتی به تلفن
هايش جواب دهی
و خيلی زجر آوره که تمام وجودت او را صدا زند اما مجبور باشی به او بگويی
ازت متنفرم ....
خيلی سخته وجودت پر ازنياز باشه ولی بهش بگی خداحافظ
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 1386/07/29 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت
شما ای کبوتران قشنگ آسمان ، آیا هرگز شبی را از غم و اندوه چون باران گریسته اید؟
شما ای کبوتران زیبا آیا شبی در میان دستهای سرد خود عرق از بدنها سرازیر و در سینه قلبهایتان را سوزانده است؟
شما ای مرغکان کوچک و زیبا ، آیا از غم دوری و فراق او هرگز سر در بیابانهای یاس و نومیدی کرده اید ؟
لیکن من دوست دارم که در شبهای سرد زمستانی و در گرمای شبهای تابستان همچو باران و شبنم از دوری او گریه کنم و از دیده اشک ببارم .
دوست دارم که در خزانهای غم آلود و در بهاران که رایحه دل انگیزش روح زندگی است سر در گریبان اندوه فرو کرده و از غم فراق او از چشم آتش ببارم زیرا او رفته است .
او رفت و مرا چون دیوانه ای به دنبال خود آواره و ناتوان کرد ، او رفت و مرا با یک دنیا م و اندوه که از خود به یادگار گذارده بود تنها گذاشت ، او رفت و مرا در آتش تب و تاب جوانی که عاشق بی قرارش بودم سوخت ، او رفت و هرگز نخواست حتی یک لحظه این قلب ستم دیده ام را کمی آرامش بخشد ، ولی تو ، ای کبوتر قشنگ من .
باور کن که همیشه و در همه جا یاد مهربانی هایت دست آویز این اندیشه مغشوشم بوده . پیوسته از غم دوریت آه سرد کشیدم ، همه وقت هر کجا صحبت از مهر و عطوفت و مهربانی به میان می آید سخنانم به نام قشنگ و عشق آفرین تو ختام می یافت،
نگاههای تو که پرتو افکن این وجود نا امید و مرده ام بود از من بریدی و دیگر نخواستی که وجودم از نگاه تو به لرزه آید ،
لیکن تو اطمینان داشته باش که در آخرین دو زندگی که طبیعت با پنجه های قوی خود گلوی ضعیفم را خواهد آزرد،
باز هم خواهم گفت:
تنها تو را دوست دارم...
نوشته شده توسط سحر در شنبه 1386/07/21 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY